شنبه یکم اردیبهشت 1386
ترنج
گفتا تو از کجائی کاشفته مینمائی
گفتم منم غريبی از شهر آشنائی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی
گفتا کدام مرغی کز اين مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بينوائی
گفتا ز قيد هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی
گفتا جوی نيرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی
گفتا بدلربائی ما را چگونه ديدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی ليکن بدست نائی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشتهئی هوائی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بيند
گفتم حديث مستان سری بود خدائی
گفتم منم غريبی از شهر آشنائی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی
گفتا کدام مرغی کز اين مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بينوائی
گفتا ز قيد هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی
گفتا جوی نيرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی
گفتا بدلربائی ما را چگونه ديدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی ليکن بدست نائی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشتهئی هوائی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بيند
گفتم حديث مستان سری بود خدائی
نوشته شده توسط علیرضا در 15:2 | | لینک به این مطلب

