
راه دیگری وجود ندارد! یا باید با خودت کنار بیایی که این جهان کاملا تصادفی است یا بپذیری که تصادفی نیست. من که هر چه نگاه می کنم نمی توانم قبول کنم این همه نظم و زیبایی و ظرافت تصادفی باشد. اصلا اگر بخواهم بگویم تصادفیست یک جورایی وجود خودم را بی ارزش کرده ام، تو را نمی دانم! به هر حال این را می دانم که یا این است یا آن. نمی شود بگوییم نصف جهان تصادفی است نصفش غیر تصادفی! پس اگر من و تو می گوییم "هیچ چیز در این جهان تصادفی نیست" چرا یادمان می رود که خودمان هم تصادفی نیستیم؟؟ بله با تو هستم، اگر تو اینجا هستی چون باید که می بودی! چرا فکر نمی کنی تا بفهمی تو برای چه کاری اینجا هستی؟ یا باید خودت را گول بزنی و بگویی این جهان یک تصادف بزرگ است یا اگر اهل همتی قبول کنی که اینجا وظیفه ای یا کاری هست، که تنها باید تو انجامش دهی وگر نه چه دلیلی داشت که باشی؟ اسمش را هرچیزی که دوست داری بگذار: وظیفه، ماموریت، رسالت، تعریف وجود و یا هر چیز دیگر که خوشت می آید. نامها مهم نیست، مهم این است که پیدایش کنی و با تمام وجودت بپذیریش. هیچ کس نمی تواند بگوید ماموریت تو چیست. این را فقط خودت می دانی. جوابش را باید در تنهایی و سکوت درونت بیابی. این که رسالت تو چیست، من نمی دانم. اما گمان نمی کنم دایره ماموریت آدمها تنها به خودشان محدود شود، به سیر کردن خودشان، رفاه خودشان، شادی خودشان. فکر می کنم ماموریت آدمها باید گسترده تر باشد. ماموریتی به دامنه وسیع خانواده ها، محله ها، شهرها، کشورها، جهان و کل هستی...

