تبليغاتX
یک نفر مثل شما - شب، سکوت، تهران!
سه شنبه سی ام آبان 1385
شب، سکوت، تهران!

نمی دانم شما یک تجربه معنوی را چگونه تعریف می کنید، اما بعضی تصویرها برای من یک تجربه معنوی با خود دارند. انگار که با من حرف می زنند. یکی از این تصویرها هنگامی است که از ارتفاع به یک شهر نگاه می کنم! شاید برای همین باشد که بام  تهران را دوست دارم... .
دیشب یک بار دیگر این احساس زیبا را تجربه کردم. وقتی هدفونم در گوشم بود و تصادفی آلبوم شب، سکوت، کویر شجریان پخش می شد و من از پنجره هواپیما به شهر بزرگمان تهران نگاه می کردم. دوباره مثل همیشه محو تماشای تصویر معنوی ام شدم و من و تصویرم چقدر با هم حرف زدیم!

هزاران هزار چراغ را می شد دید، هر کدام چراغ خانه ای و در هر خانه حتما آدمهایی. و ماشین هایی که همه خیابان ها را پرکرده اند، هر کدام با سرعت در خیابانهای باریک و دراز شهر حرکت می کردند. مثل همیشه حتما هر کسی در پی یک کار شخصی  بود. نمی دانم، شاید در خانه ای مهمانی بود، در یکی دعوا بود، یک جای دیگر شاید خواب بودند و شاید در خانه ای یک آدم، همان لحظه مرده بود! آن پایین پر از سر و صدا بود، اما من آن بالا فقط صدای موسیقی خودم را می شنیدم: "ببار ای بارون ببار... بر کوه و دشت و هامون ببار... ای بارون... ای بارون" من از آن بالا همه خانه ها و ماشین ها را می دیدم، اما هیچ کس از آن پایین بالا را نگاه نمی کرد،تا ببیند یک نفر آن بالا هست که به آنها نگاه می کند.

از دیروز تا حالا هی به آسمان نگاه می کنم و به این فکر می کنم که کمی بالاتر و دور تر از این هیاهوی ما، همه مایی که خود را جدا از هم می بینیم و تمام شهرمان با رنگارنگی و بزرگی اش در قاب کوچک پنجره یک هواپیما جا می شود.

خدایا کمک کن ما آدمها کمی سرعتمان را کم کنیم، بالاتر بایستیم و از آن بالا به جای من، کمی هم به "ما" نگاه کنیم و بدانیم شاید کسی هم بالاتر از ما به ما می نگرد. خدایا من منتظر روزی هستم که همه انسانها به یک سو می نگرند و به یک تصویر فکر می کنند... .

" برای درک یگانگی باید که از سطحی بالاتر به هستی بنگریم"

شهر

 

نوشته شده توسط علیرضا در 16:46 | | لینک به این مطلب