
خداوند وضعیت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه تک تک آنها خود را تغییر دهند...
یک روزصبح زود مرد فرزانه ای در سواحل ممتد کنار اقیانوس قدم می زد. بر روی ماسه ها تا چشم کار می کرد ستاره های دریایی بود که به خاطر پایین رفتن سطح آب در ساحل جا مانده بودند. مرد فرزانه جوانی را دید که در کنار ساحل می دود، ستاره ای را بر می دارد و داخل آب پرت می کند و دوباره این کار خود را تکرار می کند. تعجب کرد، جلو رفت و سر صحبت را با جوان بازکرد...
- سلام دوست من به چه کاری مشغولی؟
- سلام. مگه نمی بینی ستاره ها را بر می گردانم.
مرد فرزانه یکبار دیگر به ستاره ها که تمام خط ساحلی را پر کرده بودند نگاه کرد.
- اوه! دوست خوبم. جای تقدیر داره که انقدر به فکری اما یه نگاه بنداز، اینهمه ستاره! اگر یک ماه هم وقت داشته باشی فکر نکنم بتوانی آنها را به آب برگردانی!
جوان بدون این که چیزی بگوید باز در ساحل دوید، یک ستاره را برداشت و به درون آب پرت کرد. دوباره پیش مرد فرزانه برگشت وگفت:
- حق با شماست شاید همه را نتوانم برگردانم، اما این یکی را که توانستم!!
داستان جالبی بود، نه؟ مرد جوان به من یاد داد بعضی وقتها لازمه بدون توجه و گیر کردن در نتیجه، دست به عمل زد. این درسته که برای هر کاری بینش لازمه، اما بینش بدون عمل هیچ وقت کافی نیست. این دو تا مکمل همدیگرند. با هم مرور کنیم و ببینیم تا به حال چند مورد بوده که ما می توانستیم با عملمون تاثیراتی هرچند خیلی کوچک بر جامعه، خانواده و یا اطرافیانمون بذاریم اما از اون جایی که فکر می کردیم نتیجه نمی گیریم دست به عمل نزدیم؟ کجا ها می شد به یاری دیگران برویم اما چون می دانستیم که نمی توانیم همه مشکل را حل کنیم، دست به عمل نزدیم؟ این ها همان جاهایی است که بینش بیش از اندازه ما باعث شده حتی همان یک ستاره که می توانیم نجاتش دهیم را فراموش کنیم. پس بیایید از این به بعد اون یک ستاره های زندگیمون رو پیدا کنیم و بدون توجه به بینش های اضافی(!) به سمتشون بدویم.

