دوشنبه بیست و ششم تیر 1385
از پسرها به مادرها!
دوست دارم برای همه مواردی در گذشته که باهم یکپارچه نبوده ایم عذرخواهی کنم.
می دانم خیلی استقلال طلب و ناآرامم و زندگی با من آن قدرها هم راحت نیست!
هرچند به نظر نمی رسد آرا و ایده آل های تو را دنبال می کنم.
هرچند بعضی جاها سلیقه هامان متفاوت است.
هرچند شاید من آن پسری نباشم که از سالها پیش وقتی مرا بغل می کردی، رویایش را داشتی!
ولی مطمئن باش یکی از سرمشق های مهم من در زندگی تو هستی، و نیز یکی از عزیزترین ها...
مادرم دوستت دارم...

می دانم خیلی استقلال طلب و ناآرامم و زندگی با من آن قدرها هم راحت نیست!
هرچند به نظر نمی رسد آرا و ایده آل های تو را دنبال می کنم.
هرچند بعضی جاها سلیقه هامان متفاوت است.
هرچند شاید من آن پسری نباشم که از سالها پیش وقتی مرا بغل می کردی، رویایش را داشتی!
ولی مطمئن باش یکی از سرمشق های مهم من در زندگی تو هستی، و نیز یکی از عزیزترین ها...
مادرم دوستت دارم...

نوشته شده توسط علیرضا در 9:38 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سیزدهم تیر 1385
خدانگهدار حسن...
یادش بخیر روزهای خوب دانشکده
...
یادت هست ته کلاس شاپور طاحونی می شستیم و چقدر می خندیدیم؟
یادت هست چه تیم فوتبالی داشتیم؟ توی دانشگاه همه می دونستند دانشکده عمران همیشه قهرمانه، مخصوصا به خاطر اون بازیکن شماره ۱۰ وسط زمین...
یادت هست اون روز توی سالن تربیت بدنی کنار زمین نشسته بودیم و من در دفاع از تو با تماشاچی های معدن دعوا کردم و کاری کردم که هیچ وقت نمی کردم؟! پیش خودمون بمونه به کسی نگیا :)
یادته با من بحث می کردی و می خواستی بدونی من واسه چی روزه می گیرم!
یادش بخیر اون دفعه که رفته بودم مسافرت گفتم برایت سوغاتی آوردم، اول کلی ذوق زده شدی، اما بعد باز کردی دیدی سیگار مارلبورو گذاشتم! کلی خندیدیم...
حسن روزی که فهمیدم بیمار شدی، کلی دعا کردم که اونی نباشه که ما نمی خواستیم بهش فکر کنیم...
آخرین بار که بهت زنگ زدم تولدت بود. یادته جا خورده بودی و کلی خوشحال که "بابا تو دیگه کی هستی؟"...آخر زمستون مرتضی گفت که حالت بد شده و رفتی بیمارستان اما گفت نمی خواستی کسی خبر شه... بعد از عید می خواستم باهات تماس بگیرم اما امان از تنبلی ها و دلمشغولیهای دیگه... انقدر دیر شد که یه روز فهمیدم رفتی خارج واسه معالجه... چند روز پیش پدرت رو دیدم تو دانشگاه، معلوم بود ناراحته. می خواستم بهش بگم که پیغام منو برسونه بهت که درسته یه کم بی معرفتیم اما بخدا به یادت هستیم و دعا می کنیم، اما روم نشد. خودت که می دونی دکی همین جوریشم نمی شه باهاش ارتباط برقرار کرد، چه برسه الان که معلوم بود ناراحته. قبلا هم بخاطر اینکه دوست تو بودیم تحویلمون می گرفت. اون روز چند لحظه ساکت، هی مونم بگم به دکتر یا نه؟ آخرش گفتم خداحافظ و رفتم، به این امید که یه روز دوباره خودت رو می بینم وسرت داد می زنم که چرا تو بازی به من پاس نمی دی؟ :)
عجیبه اما دیروز با یکی صحبت می کردم باز بهش گفتم، که من درباره حسن کوتاهی کردم، کاش قبل رفتن به خارج بیشتر باهاش تماس می گرفتم و حالشو می پرسیدم.... و حالا امروز یک اس ام اس آمده که " حسن علی نیا به رحمت خدا رفت"
من می دونم که مرگ پایان آدمها نیست، برای همین بیشتر از اینکه برای تو ناراحت باشم واسه کوتاهی خودم ناراحتم... من واسه ادامه سفرت برات دعا می کنم.امیدوارم تو هم کوتاهی منو ببخشی.
خدا نگهدار حسن...

...یادت هست ته کلاس شاپور طاحونی می شستیم و چقدر می خندیدیم؟
یادت هست چه تیم فوتبالی داشتیم؟ توی دانشگاه همه می دونستند دانشکده عمران همیشه قهرمانه، مخصوصا به خاطر اون بازیکن شماره ۱۰ وسط زمین...
یادت هست اون روز توی سالن تربیت بدنی کنار زمین نشسته بودیم و من در دفاع از تو با تماشاچی های معدن دعوا کردم و کاری کردم که هیچ وقت نمی کردم؟! پیش خودمون بمونه به کسی نگیا :)
یادته با من بحث می کردی و می خواستی بدونی من واسه چی روزه می گیرم!
یادش بخیر اون دفعه که رفته بودم مسافرت گفتم برایت سوغاتی آوردم، اول کلی ذوق زده شدی، اما بعد باز کردی دیدی سیگار مارلبورو گذاشتم! کلی خندیدیم...
حسن روزی که فهمیدم بیمار شدی، کلی دعا کردم که اونی نباشه که ما نمی خواستیم بهش فکر کنیم...
آخرین بار که بهت زنگ زدم تولدت بود. یادته جا خورده بودی و کلی خوشحال که "بابا تو دیگه کی هستی؟"...آخر زمستون مرتضی گفت که حالت بد شده و رفتی بیمارستان اما گفت نمی خواستی کسی خبر شه... بعد از عید می خواستم باهات تماس بگیرم اما امان از تنبلی ها و دلمشغولیهای دیگه... انقدر دیر شد که یه روز فهمیدم رفتی خارج واسه معالجه... چند روز پیش پدرت رو دیدم تو دانشگاه، معلوم بود ناراحته. می خواستم بهش بگم که پیغام منو برسونه بهت که درسته یه کم بی معرفتیم اما بخدا به یادت هستیم و دعا می کنیم، اما روم نشد. خودت که می دونی دکی همین جوریشم نمی شه باهاش ارتباط برقرار کرد، چه برسه الان که معلوم بود ناراحته. قبلا هم بخاطر اینکه دوست تو بودیم تحویلمون می گرفت. اون روز چند لحظه ساکت، هی مونم بگم به دکتر یا نه؟ آخرش گفتم خداحافظ و رفتم، به این امید که یه روز دوباره خودت رو می بینم وسرت داد می زنم که چرا تو بازی به من پاس نمی دی؟ :)
عجیبه اما دیروز با یکی صحبت می کردم باز بهش گفتم، که من درباره حسن کوتاهی کردم، کاش قبل رفتن به خارج بیشتر باهاش تماس می گرفتم و حالشو می پرسیدم.... و حالا امروز یک اس ام اس آمده که " حسن علی نیا به رحمت خدا رفت"
من می دونم که مرگ پایان آدمها نیست، برای همین بیشتر از اینکه برای تو ناراحت باشم واسه کوتاهی خودم ناراحتم... من واسه ادامه سفرت برات دعا می کنم.امیدوارم تو هم کوتاهی منو ببخشی.
خدا نگهدار حسن...

نوشته شده توسط علیرضا در 15:42 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یازدهم تیر 1385
بدون عنوان
اگر بدونیم که احساسات ما فقط و فقط از ذهن ما نشات می گیره، می فهمیم که برای رسیدن به یک احساس خوب و عالی و رها شدن از یک احساس ناخوشایند فقط یک لحظه فاصله هست. فقط کافیه اون چیزی که در ذهنت می گذره رو بشناسی، عوضش کنی و به جاش یک چیز بهتر بذاری.
می گن که ما لیاقت شاد و سرزنده بودن رو داریم.
می گن که این حق ماست که همیشه سرحال و پرانرژی باشیم.
همه اینها درست. اما...
یک موقع هایی هم هست که من می خواهم ناراحت باشم.
یک وقت هایی هست که دلم می خواهد ناراحتی، خستگی، سردرد و کرختی را با تمام وجودم تجربه کنم! تا پشت دستم داغ شود و همیشه یادم بماند بعضی ذهنیت ها، بعضی کلام ها، بعضی رفتارها چه احساس بدی با خود می آورد! روزهایی که بی تفاوت می شوم هم بماند... به قول دوستی روزهای خنثی!
پس اگر یک روز من مثل همیشه نبودم به من فرصت بدهید. بگذارید احساس ناخوشایندم را تجربه کنم! پاره کردن بعضی زنجیرها خوب درد هم دارد. خواستید کمک کنید، دعا کنید.

می گن که ما لیاقت شاد و سرزنده بودن رو داریم.
می گن که این حق ماست که همیشه سرحال و پرانرژی باشیم.
همه اینها درست. اما...
یک موقع هایی هم هست که من می خواهم ناراحت باشم.
یک وقت هایی هست که دلم می خواهد ناراحتی، خستگی، سردرد و کرختی را با تمام وجودم تجربه کنم! تا پشت دستم داغ شود و همیشه یادم بماند بعضی ذهنیت ها، بعضی کلام ها، بعضی رفتارها چه احساس بدی با خود می آورد! روزهایی که بی تفاوت می شوم هم بماند... به قول دوستی روزهای خنثی!
پس اگر یک روز من مثل همیشه نبودم به من فرصت بدهید. بگذارید احساس ناخوشایندم را تجربه کنم! پاره کردن بعضی زنجیرها خوب درد هم دارد. خواستید کمک کنید، دعا کنید.

نوشته شده توسط علیرضا در 14:13 | | لینک به این مطلب
دوشنبه پنجم تیر 1385
وقتی آدم با سر پرت می شه تو خودش!
وقتی یک نامه بهانه می شه تا آدم حرفهایی که می خواد به خودش بزنه بریزه بیرون!!
این یک نامه سر گشاده است برای متولد ماه تیر و همه شماها و خودم:
من نمی خوام دلداری بدم. هیچ چیز بدتر از دلداری دادن الکی نیست. من می خوام به آدما نگاه کنم. منم خسته بودم، اما نا امید نه. هی به خودم نگاه کردم. من هم مثل تو از آرامش های مقطعی حالم بد می شد، اما همین آرامش های مقطعی به من فهموندن آرامش واقعی رو جای دیگه می شه پیدا کرد. آرامش رو نمی شه در سکون تجربه کرد. آرامش فقط در پویایی بدست می یاد. این یک حسه باید تجربش کرد. ملوانهای یک کشتی بعد از یک طوفانه که آرامش دریا رو با تمام وجودشون حس می کنند! من به خودم نگاه کردم دیدم تا وقتی در مسوولیت های مختلف قرار نگیرم، تا وقتی هدف مقطعی نداشته باشم نمی تونم آرامش واقعی رو پیدا کنم.دیدم بچه که بودم آرامشم از یک آب نبات بود. بزرگتر شدم آرامشم شد نمره خوب، بعدش کار خوب، پول و ... یک روز در نقش پسر یک روز برادر درآینده همسر، پدر. باید تجربه کرد و فهمید نباید به آرامشهای مقطعی وابسته شد.
داشتم می گفتم... منم آرامش محض می خوام اما من نا امید نیستم. عقلم شاید یه جاهایی جوابم کنه اما دلم نه! یک روز باز به خودم نگاه کردم وپرسیدم من کی هستم و چرا اینجا هستم؟ این سوالیه که حتما جواب داره، اگه عقلت جواب نمی ده از دلت بپرس، از همونی که براش نوشتی. و یک روزی من فهمیدم که اینجا هستم تا چیزهایی رو ثابت کنم! اینجا هستم که تجلی بدم، خلق کنم. گفتی می خواهی هیچ باشی، عین من. اما می دانی هیچ کلی فرق دارد با پوچ!
اتفاقا این زندگی یک ظرف هیچ است، خالی خالی! شاید وظیفه من این باشد که هر چه می خواهم در این ظرف خالی بگذارم، خلق کنم.شاید تو باید یک روز پرش کنی از دختر بودن، یک روز خواهر بودن، همسر بودن، مادر بودن. یک روز درونش آب نبات بذاری فردا نمره خوب، فردا تر پرکنی اش از پول! شاید تو آمدی تا به بعضی ها همین را ثابت کنی که در میان این همه رنگ، در میان این همه تناقض ضد آرامش هنوز حواست هست که زندگی یک ظرف تو خالی است و تو جزیی از بیرنگی، جزیی از آرامش واقعی فراتر از این رنگها. آره این یه مبارزست باید بهشون نشون بدی!
اتفاقا زندگی عین یک خوابه! نمی دونم تا حالا وسط خواب فهمیدی داری خواب می بینی یا نه؟ خیلی تجربه قشنگیه. فکر کن توی خواب از یک پرتگاه پرت بشی پایین، اگه حواست نباشه که این یک خوابه، رویات تبدیل می شه به کابوس اما اگر همون موقع بفهمی داری خواب می بینی می تونی تو خواب پرواز کنی!! من اسمش رو می ذارم بیداری تو خواب. مرگ واسه آدمایی که تو خواب بیدار شدند آرامشه اما واسه بقیه مثل این می مونه که بخوان به زور از خواب بیدارت کنند و بگن پاشو مدرسه ات دیر شد! حتما تجربه کردی که چه سخته اون موقع ها! :)

این یک نامه سر گشاده است برای متولد ماه تیر و همه شماها و خودم:
من نمی خوام دلداری بدم. هیچ چیز بدتر از دلداری دادن الکی نیست. من می خوام به آدما نگاه کنم. منم خسته بودم، اما نا امید نه. هی به خودم نگاه کردم. من هم مثل تو از آرامش های مقطعی حالم بد می شد، اما همین آرامش های مقطعی به من فهموندن آرامش واقعی رو جای دیگه می شه پیدا کرد. آرامش رو نمی شه در سکون تجربه کرد. آرامش فقط در پویایی بدست می یاد. این یک حسه باید تجربش کرد. ملوانهای یک کشتی بعد از یک طوفانه که آرامش دریا رو با تمام وجودشون حس می کنند! من به خودم نگاه کردم دیدم تا وقتی در مسوولیت های مختلف قرار نگیرم، تا وقتی هدف مقطعی نداشته باشم نمی تونم آرامش واقعی رو پیدا کنم.دیدم بچه که بودم آرامشم از یک آب نبات بود. بزرگتر شدم آرامشم شد نمره خوب، بعدش کار خوب، پول و ... یک روز در نقش پسر یک روز برادر درآینده همسر، پدر. باید تجربه کرد و فهمید نباید به آرامشهای مقطعی وابسته شد.
داشتم می گفتم... منم آرامش محض می خوام اما من نا امید نیستم. عقلم شاید یه جاهایی جوابم کنه اما دلم نه! یک روز باز به خودم نگاه کردم وپرسیدم من کی هستم و چرا اینجا هستم؟ این سوالیه که حتما جواب داره، اگه عقلت جواب نمی ده از دلت بپرس، از همونی که براش نوشتی. و یک روزی من فهمیدم که اینجا هستم تا چیزهایی رو ثابت کنم! اینجا هستم که تجلی بدم، خلق کنم. گفتی می خواهی هیچ باشی، عین من. اما می دانی هیچ کلی فرق دارد با پوچ!
اتفاقا این زندگی یک ظرف هیچ است، خالی خالی! شاید وظیفه من این باشد که هر چه می خواهم در این ظرف خالی بگذارم، خلق کنم.شاید تو باید یک روز پرش کنی از دختر بودن، یک روز خواهر بودن، همسر بودن، مادر بودن. یک روز درونش آب نبات بذاری فردا نمره خوب، فردا تر پرکنی اش از پول! شاید تو آمدی تا به بعضی ها همین را ثابت کنی که در میان این همه رنگ، در میان این همه تناقض ضد آرامش هنوز حواست هست که زندگی یک ظرف تو خالی است و تو جزیی از بیرنگی، جزیی از آرامش واقعی فراتر از این رنگها. آره این یه مبارزست باید بهشون نشون بدی!
اتفاقا زندگی عین یک خوابه! نمی دونم تا حالا وسط خواب فهمیدی داری خواب می بینی یا نه؟ خیلی تجربه قشنگیه. فکر کن توی خواب از یک پرتگاه پرت بشی پایین، اگه حواست نباشه که این یک خوابه، رویات تبدیل می شه به کابوس اما اگر همون موقع بفهمی داری خواب می بینی می تونی تو خواب پرواز کنی!! من اسمش رو می ذارم بیداری تو خواب. مرگ واسه آدمایی که تو خواب بیدار شدند آرامشه اما واسه بقیه مثل این می مونه که بخوان به زور از خواب بیدارت کنند و بگن پاشو مدرسه ات دیر شد! حتما تجربه کردی که چه سخته اون موقع ها! :)

نوشته شده توسط علیرضا در 15:1 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یکم تیر 1385
ندای درون که نه: فریاد درون!!
وقتی کلمه های ساده معنی پیدا می کنند:
بگو نه، به خط کشیدن رو پر پرواز رویا
بگو نه، به سنگ پروندن به قناری به شقایق
به سیاه کردن آینه
به قفس کردن مهتاب
بگو نه به سنگسار دوتا پروانه عاشق
رد شو از ترس و به سایه بگو نه
بگو نه، که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه
بگو نه، که عاشقی آسون شه
بگو آره به ستاره
بذار از صدات یخ شب واشه
به رهایی بگو آره
بگو آره، که جهان زیبا شه
بگو آره به ترانه
بگو آره به شکفتن
بگو نه به رمز و راز و به اشاره ها بگو نه
تو به این نو شدن از نو بگو آره
بگو آره به دوباره دل سپردن به دوباره ها بگو نه
رد شو از ترس و به سایه بگو نه
رد شو از ترس و به سایه بگو نه
رد شو از ترس و به سایه بگو نه
رد شو از ترس
ترس...

بگو نه، به خط کشیدن رو پر پرواز رویا
بگو نه، به سنگ پروندن به قناری به شقایق
به سیاه کردن آینه
به قفس کردن مهتاب
بگو نه به سنگسار دوتا پروانه عاشق
رد شو از ترس و به سایه بگو نه
بگو نه، که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه
بگو نه، که عاشقی آسون شه
بگو آره به ستاره
بذار از صدات یخ شب واشه
به رهایی بگو آره
بگو آره، که جهان زیبا شه
بگو آره به ترانه
بگو آره به شکفتن
بگو نه به رمز و راز و به اشاره ها بگو نه
تو به این نو شدن از نو بگو آره
بگو آره به دوباره دل سپردن به دوباره ها بگو نه
رد شو از ترس و به سایه بگو نه
رد شو از ترس و به سایه بگو نه
رد شو از ترس و به سایه بگو نه
رد شو از ترس
ترس...

نوشته شده توسط علیرضا در 13:37 | | لینک به این مطلب

