و به نظر من راز بزرگ این داستان در اینجاست: زکریا خدا را نزدیک تر از هر چیزی می دید، در میان تنهایی خود را در میان خدا می دید. برای همین هنگامی که خدا را ندا می کرد، آهسته و پنهان و از صمیم قلب بود، چه لزومی داشت برای صحبت با خدای قریب فریاد بزند؟
روزها بر این نکته تامل کردم که چه راهکار عجیب اما قدرتمندی را خداوند به زکریا یاد داد! سه شب با هیچ مردمی سخن نگو! و این پیام خداست برای زکریا و تو که مثل او تنهایی، تو که مشتاقی اما کسی را می خواهی که در تنگناها دستانت را بگیرد و یاریت کند و تو که میراث دار آنانی کع عقب مانده بودند و می خواستند زیاد شوند، بزرگ شوند! که: سه شب با مردم صحبت نکن... یعنی به جای آنکه پاسخت را لز مردمان بخواهی فقط با من سخن بگو، از من بخواه... من که همیشه منتظرم تا مرا بخواهی! من که در همه تنهایی ها در کنارت هستم، در هر صبح و در هر شام...
یا زکریا انا نبشرک بغلام اسمه یحیی...
قال کذلک قال ربک هو علی هین...
فانما یقول له کن فیکون...
سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا...
حیران شد و به پروردگارش گفت: پروردگارا! با چه چیز به سوی تو تقرب جویم؟
خدا فرمود: با آنچه من ندارم.
گفت: ای پروردگار، چه چیز است که تو نداری؟
گفت:کوچکی و نیاز
...
راستش آن روز حرفهایشان را از پشت در می شنیدم:
- دل آدم جای دو معشوق نیست! خدا که در دلم آمد هیچ کس را راه نخواهم داد.
- صحبت زیبایی است. پس بیا تا دل ها را به هم پیوند زنیم تا فراخ تر شود! بیا هر دو را جای او کنیم، هر دو دل را. نمی دانم تو چرا خدا را در تنهایی می جویی، در کنج؟ اما خدای من در میان است، در میان زندگی در میان مردم.
- من در میان مردم هستم اما استاد می گفت: " دخترم در میان مردم باش اما همراه مردم مباش!" من در میان هستم اما همراه نمی شوم.
- حرف استادت می تواند درست باشد، بستگی دارد همراه بودن را چگونه ببینی. فکرش را کردی رسولان نیز اگر اینگونه فکر می کردند چه می شد؟ همراهی حتما این نیست که دنبال کسی بروی. می توانی دستی را بگیری و همراه خودت ببری. من مطمئنم رسولان عاشق مردم بودند!
- اما زندگی یک جنگ است. وارد میدان شوی باید با هزاران شیطان بجنگی! باید دوام بیاوری. اما این گوشه که من هستم، این خلوتی که من دارم امن است. اینجا بدون هیچ جنگی پیروزی.
- پیروزی؟ اگر خدا مثل غنیمت باشد چه؟ تا نجنگی غنیمتی در کار نیست. آنکه نمی جنگد و در کناری می ماند سهمی از خدا نمی برد! همراه شوی با هم می جنگیم. ما اینجا نیستیم تا بنشینیم، هستیم تا همراه و همیار هم باشیم. باید بدویم تا انتهای بودن، آنجا که خدا هست...
پایان آن گفتگو نمی دانم چه بود. اما امروز در خیابان زنی را لبخندزنان دست در دست دخترش دیدم. داشت سبزی می خرید. نمی دانم شاید او همان دختر قصه ما بود! داشت خدا را در لابلای همین زندگی می یافت. داشت می جنگید... شاید...
اگر آینه های تو دلت یکی یکی شکسته شد. اگر پنجره قلبت به روی نور بسته شد. اگر که تو تاریکیها موندی. اگر که اون همه خاطره ها فراموشت شد! غصه گذشته ها رو نخور. اگر که دلت می خواد تا بدونی اون که دوسش داشتی کجاست، اگر هنوز فکر می کنی بهشت خدا اون بالا بالاها تو آسموناست! بدون که داری اشتباه می کنی. چون آدرسش انقدرها هم دور نیست.
غصه نخور عزیز من. راه پیدا کردنش خیلی راحته. فقط پاشو پنجره ها رو بازکن، بازم مث گذشته ها یک جور دیگه به آسمون نگاه کن. دوباره به یادبیار.به خاطرت بیار که واسه مسافرا، زندگی فقط یه فرصته. اگر نگات اون رو نمی بینه واسه اینه که رسم زمونه همینه! اما تو نکنه کم بیاری! دریچه قلب و خیالت رو بازکن. تصورش کن، بازم بهش نگاه کن!
خیلی آسونه ها،بازم کمک می خوای؟؟ عزیزجون(!) یه لحظه چشماتو ببند... خوب بهش نگاه کن! می شنوی؟ ... :
یه لحظه چشماتو ببند ببین چقدر دوست دارم
شبا که خوابت نمیره منم به یادت بیدارم
گریه نکن برای من رسم زمونه همینه
من هنوزم پیشتم نگاه تو نمی بینه....
« من از رگ گردن به شما نزدیکتر هستم... »
