تبليغاتX
یک نفر مثل شما
یکشنبه ششم خرداد 1386
عشق

... " تا زماني كه من، "من" باشم، دنياي اطراف، "ديگري" است __ جدا و دورافتاده. و تا وقتي كه جدايي در ميان باشد تجربه ي عشق ممكن نخواهد بود.

عشق تجربه ي يگانگي است. عشق آن تجربه اي است كه آن ديوار فرو ريخته باشد و دو انرژي در يگانگي باهم ديدار كرده و يكي گشته اند.

"ديگري" مخلوق پژواك "من" است. هرچه بلند تر فرياد كنم : "من" ، "ديگري" با نيروي بيشتري خلق مي شود. "ديگري" پژواك "من" انسان است.

و اين "من" چيست؟ آيا هيچ در موردش فكر كرده ايد؟

آيا پاهاي شماست؟ دست هايتان است؟ سرتان يا قلبتان اين "من" است؟
"من" شما از چه تشكيل شده است؟

اگر براي لحظه اي ساكت بنشينيد و براي كاوش به درون برويد كه اين "من" چيست و كجاست؟،  در شگفت خواهيد شد كه عليرغم كاوشي شديد، نمي توانيد هيچ "من" در هيچ كجا پيدا كنيد. هر چه عميق تر در درون جست و جو كنيد،آن هيچي و آن تهي و آن سكوت عميق را خواهيد يافت و نه يك نفس، نه يك "من" در هيچ كجا. " ...

                                                                                                                                  اشو

نوشته شده توسط علیرضا در 15:53 | | لینک به این مطلب
شنبه یکم اردیبهشت 1386
ترنج
گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی
گفتم منم غريبی از شهر آشنائی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی
گفتا کدام مرغی کز اين مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بينوائی
گفتا ز قيد هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی
گفتا جوی نيرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی
گفتا بدلربائی ما را چگونه ديدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی ليکن بدست نائی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بيند
گفتم حديث مستان سری بود خدائی
نوشته شده توسط علیرضا در 15:2 | | لینک به این مطلب
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
گفتگو

گفتم خدایا مرا خوشبخت کن!

فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو...!

نوشته شده توسط علیرضا در 18:49 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
دعا
پروردگارا
توانایی عطا کن
تا تغییر دهم آنچه را که می توان تغییر داد
وبپذیرم آنچه را نمی توان،
و بینشی عطا کن
تا تشخیص دهم فرق میان این دو را.

آمین...

نوشته شده توسط علیرضا در 0:23 | | لینک به این مطلب
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
هنوز سر قولمان هستیم!
سلام...
دوستان عزیزم یک هفته دیگر هم به من فرصت بدهید، بابا که از بیمارستان مرخص شد، قول می دهیم بنویسییییم!!

خداییش برای نوشته های قبلیم انقدر کامنت نگذاشته بودید!

بابا شماها دیگه کی هستین!

نوشته شده توسط علیرضا در 13:32 | | لینک به این مطلب
دوشنبه یازدهم دی 1385
چشمه خورشید

یقین
من فکر می کنم، هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ
احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید در دلم، می جوشد از یقین
احساس می کنم در کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب ناگهان، می روید از زمین
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز، در برکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق از برکه های آینه راهی به من بجو

رشد

من فکر می کنم، هرگز نبوده دست من این سان بزرگ و شاد
احساس می کنم، در چشم من به آبشر اشک سرخ گون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس
احساس می کنم، در هر رگم به هر طپش قلب من کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس
آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب
در سینه دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو چون خزه به هم
من بانگ برکشیدم از آستان یاس
آه ای یقین یافته بازت نمی نهم...
احمد شاملو

خدایا یاریمان کن...
شاید اگر این شعر را با صدای علیرضا عصار و موسیقی زیبایش در آلبوم نهان مکن بشنوید، مثل من عاشقش شوید!

نوشته شده توسط علیرضا در 15:26 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و پنجم آذر 1385
بید مجنون
تازگیها خیلی شک می کنم به اینکه دنیایی که با چشم باز می بینم حقیقت بیشتری دارد یا دنیایی که با چشم بسته!
کدام واقعی ترند؟ سکوت و وسعت دنیای درون یا شلوغی و محدودیت دنیای بیرون؟
من دوست دارم بیشتر از ندیدنیها بگویم تا اینکه از دیدنیها!
...

دنیای درون
"سلام آقا یوسف
خیلی دلم برات تنگ شده. دوست داشتم دوباره تو را ببینم. تو از دیدنیها بگی من از ندیدنیها.
از وقتی تمرین کردم نبینم خیلی چیزهای جدید دیدم! چیزهایی که تکراری نیستند.
راستی یک جنگل پیدا کردم پر از درخت گردو. دوست دارم یک روز تو را ببرم به تماشای آنجا، یک شکم سیر گردو بخوریم. دوست دارم بدانم تو چقدر تماشا کردی. چشمات از تماشا پر شده یا نه؟ چقدر سوال دارم ازت بپرسم. اصلا وقت کردی به تماشای درخت مجنون بری؟ دوست دارم بدانم درخت مجنون هنوز برات شانس می یاره؟ ...
دوست شما مرتضی"*

*از فیلمنامه بید مجنون

نوشته شده توسط علیرضا در 14:30 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سیزدهم آذر 1385
هیچ چیز در این جهان تصادفی نیست

رسالت

راه دیگری وجود ندارد! یا باید با خودت کنار بیایی که این جهان کاملا تصادفی است یا بپذیری که تصادفی نیست. من که هر چه نگاه می کنم نمی توانم قبول کنم این همه نظم و زیبایی و ظرافت تصادفی باشد. اصلا اگر بخواهم بگویم تصادفیست یک جورایی وجود خودم را بی ارزش کرده ام، تو را نمی دانم! به هر حال این را می دانم که یا این است یا آن. نمی شود بگوییم نصف جهان تصادفی است نصفش غیر تصادفی! پس اگر من و تو می گوییم "هیچ چیز در این جهان تصادفی نیست" چرا یادمان می رود که خودمان هم تصادفی نیستیم؟؟ بله با تو هستم، اگر تو اینجا هستی چون باید که می بودی! چرا فکر نمی کنی تا بفهمی تو برای چه کاری اینجا هستی؟ یا باید خودت را گول بزنی و بگویی این جهان یک تصادف بزرگ است یا اگر اهل همتی قبول کنی که اینجا وظیفه ای یا کاری هست، که تنها باید تو انجامش دهی وگر نه چه دلیلی داشت که باشی؟ اسمش را هرچیزی که دوست داری بگذار: وظیفه، ماموریت، رسالت، تعریف وجود و یا هر چیز دیگر که خوشت می آید. نامها مهم نیست، مهم این است که پیدایش کنی و با تمام وجودت بپذیریش. هیچ کس نمی تواند بگوید ماموریت تو چیست. این را فقط خودت می دانی. جوابش را باید در تنهایی و سکوت درونت بیابی. این که رسالت تو چیست، من نمی دانم. اما گمان نمی کنم دایره ماموریت آدمها تنها به خودشان محدود شود، به سیر کردن خودشان، رفاه خودشان، شادی خودشان. فکر می کنم ماموریت آدمها باید گسترده تر باشد. ماموریتی به دامنه وسیع خانواده ها، محله ها، شهرها، کشورها، جهان و کل هستی...

نوشته شده توسط علیرضا در 15:14 | | لینک به این مطلب
شنبه چهارم آذر 1385
با عرض پوزش از همه کسانی که من را جزو آدم بزرگها حساب می کنند!
باید بگویم:

من یک کودک الهی هستم!!

کودک الهی

نوشته شده توسط علیرضا در 22:22 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سی ام آبان 1385
شب، سکوت، تهران!

نمی دانم شما یک تجربه معنوی را چگونه تعریف می کنید، اما بعضی تصویرها برای من یک تجربه معنوی با خود دارند. انگار که با من حرف می زنند. یکی از این تصویرها هنگامی است که از ارتفاع به یک شهر نگاه می کنم! شاید برای همین باشد که بام  تهران را دوست دارم... .
دیشب یک بار دیگر این احساس زیبا را تجربه کردم. وقتی هدفونم در گوشم بود و تصادفی آلبوم شب، سکوت، کویر شجریان پخش می شد و من از پنجره هواپیما به شهر بزرگمان تهران نگاه می کردم. دوباره مثل همیشه محو تماشای تصویر معنوی ام شدم و من و تصویرم چقدر با هم حرف زدیم!

هزاران هزار چراغ را می شد دید، هر کدام چراغ خانه ای و در هر خانه حتما آدمهایی. و ماشین هایی که همه خیابان ها را پرکرده اند، هر کدام با سرعت در خیابانهای باریک و دراز شهر حرکت می کردند. مثل همیشه حتما هر کسی در پی یک کار شخصی  بود. نمی دانم، شاید در خانه ای مهمانی بود، در یکی دعوا بود، یک جای دیگر شاید خواب بودند و شاید در خانه ای یک آدم، همان لحظه مرده بود! آن پایین پر از سر و صدا بود، اما من آن بالا فقط صدای موسیقی خودم را می شنیدم: "ببار ای بارون ببار... بر کوه و دشت و هامون ببار... ای بارون... ای بارون" من از آن بالا همه خانه ها و ماشین ها را می دیدم، اما هیچ کس از آن پایین بالا را نگاه نمی کرد،تا ببیند یک نفر آن بالا هست که به آنها نگاه می کند.

از دیروز تا حالا هی به آسمان نگاه می کنم و به این فکر می کنم که کمی بالاتر و دور تر از این هیاهوی ما، همه مایی که خود را جدا از هم می بینیم و تمام شهرمان با رنگارنگی و بزرگی اش در قاب کوچک پنجره یک هواپیما جا می شود.

خدایا کمک کن ما آدمها کمی سرعتمان را کم کنیم، بالاتر بایستیم و از آن بالا به جای من، کمی هم به "ما" نگاه کنیم و بدانیم شاید کسی هم بالاتر از ما به ما می نگرد. خدایا من منتظر روزی هستم که همه انسانها به یک سو می نگرند و به یک تصویر فکر می کنند... .

" برای درک یگانگی باید که از سطحی بالاتر به هستی بنگریم"

شهر

 

نوشته شده توسط علیرضا در 16:46 | | لینک به این مطلب